دل نوشته تاریخ گذشته - شبکه گویای مسلم عابدی مدیسه دل نوشته تاریخ گذشته - شبکه گویای مسلم عابدی مدیسه

دل نوشته تاریخ گذشته

خانه » دل نوشته ها » دل نوشته تاریخ گذشته
زمان : ۲۴ آبان ۱۳۹۷ دسته بندی : دل نوشته ها, زندگی نامه بزرگان موفقیت, وبلاگ

دل نوشته تاریخ گذشته

نه به رنگ است و نه بو/نه به هآی است ونه هو/نه به این است ُ نه او/نه به جام است و سبو/گر به این نقطه رسیدی ؛/به تو سر بسته و در پرده بگویم/تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :/آنچه گفتند و سرودند /تو آنی ! و خود تو جان جهانی/گر نهانی و عیانی/تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی/همه اسرار نهانی/ و چنین است که از نقطه و خط چیزی ندانی / چون پندارت این است که خود آنی که آنی

به قول شاعر که میگه :

گاهی گمان نمی کنی و می شود

گاهی نمی شود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و تو را بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

 

قضیه از اون جایی شروع شد که یه روزهایی برای خودم بر و بیایی داشتم(که شکر خدا الان بهترش را دارم و خواهم داشت) وقتی که منو دید شروع کرد به صحبت کردن و دقیقا یه چیزی در حدود ۴ ساعت برام صحبت کرد و از همه جا گفت و خودش را معرفی کرد و خانواده اش را معرفی کرد و گفت یه جورایی دستی بر اتیش دارند تو یک سری مسائلی که میشه بگی گفت تو جامعه برای خودشون کسی هستند(البته باباش). از این جا گفت که اوضاع را زیاد بر وفق مراد نمیدید چون این باباهه یه جورایی دست بزن خیلی بدی داشت و به قول خودمون میزد شت و پتش می کرد و این بنده خدا از اینکه جلوی دیگه اعضای خانواده له و په میشد خیلی اذیت میشد. در ضمن به حدی رسیده بود که حتی یاد داشت که باباهه تو خونه زندانیش کرده بود و کتک کاری و اینکه: حیس هیچی نگو همسایه ها میفهمند و آبروی من ……….. میره که دارم تو را کتک می زنم.

بگذریم بعد از ۴ ساعت صحبت هایی که رد و بدل شد که توی یک پارک جنگلی بود و میشه بگی برای خود من حس و حال خوبی داشت چون داشتم با صحبت هام سرنوشت ساز میشدم برای کسی که از خدا و بنده های خدا گلایه داشت و میشه گفت یه جورایی خودش را خط اخر میدید، من این شخص را که از این به بعد بهش میگم “مخاطب خاص “ را با صحبت های خودم دلگرم کردم و راه چاره ای بهش دادم و حرکت کردم به سمت جایگاه و مامن گاه خودم و به قول خودمون رفتم پی کارم تا به زندگیم برسم و ادامه اش بدم.

بین راه بود که این قوطی جادویی که بهش میگند موبایل رنگ خورد و دیدم که “مخاطب خاص “ هست و شروع کرد با لحن خاص و ویژه ای تشکر کردن و این طور گفت که فلانی حدود ۲ ماه بود که از خدا دور شده بودم و با حرفات اعتقادات و وجودم جون دوباره ای گرفت و رسیدم خونه سجده ای به عنوان شکر به جا اوردم و تصمیم گرفتم فقط به پیشرفت فکر کنم و همه چیز را فقط به سمت جلو هدایت کنم.

من هم قرار شد کمکش کنم و بهش این قول را دادم که همه کاری میکنم که تو رسته و رشته خودت موفقیتی کسب کنی که همه انگشت به دهن بمونند و بگی نگی همین کار را تا حدودی براش کردم تا اینکه این “مخاطب خاص” به جایی رسید که ان شا الله خدا قسمت همه بکنه و بهش برسند و اون ساختن زندگی مشترکی بود و به قول خودمون داشت دیگه کم کم میرفت تو مرغ ها و سر و سامونی بگیره و یک سقف دیگه ای تشکیل بده برای خودش و شریک زندگیش.

خوب خدا را شکر این مقوله به نتیجه ای عالی و تعالی رسید و این سقف مشترک ایجاد شد و منم خوشحال بودم که گفته ها و صحبت های من که باهاشون خو گرفته بود و طبق حرف ها و صحبت ها پیش میرفت و فقط به رشد فکر می کرد یه جورایی با زندگیش عجین شده بود زندگی خوبی هم برای خودش دست و پا کرده بود و همه چیز براش عالی بود و بر وفق مرادش بود.

جدیدا بر اساس اخباری و اتفاقاتی متوجه شدم که جایگاهی خیلی عالی برای خودش داره و به قول خودمون کِیفش کوکه و درآمد خوبی از کاری که داره انجام میده و واقعا من با شنیدن این خبر خیلی حس خوبی بهم دست داد و پیش خودم گفتم: “فلانی دمت گرم. دست مریزاد که حرف هات تاثیراتی داشت و این “مخاطب خاص” به جاها و جایگاهی رسید و همه چیز براش عالی هست” (این را یادم رفت بگم که این “مخاطب خاص ” ما قبلا به خاطر شرایطی که گفتم حتی قصد خودکشی هم داشت) بعد از مدتی که خبر رتبه و مقام و مرتبه دوستمون را شنیدم تصمیم گرفتم که از طریق پل های ارتباطی باهاش ارتباط برقرار کردم و فقط و فقط خواستم حس درونی و عالی خودم را بهش بگم و بهش تبریک عرض کنم و از صمیم قلب آرزوی روز افزون و بیشتر از این را از صمیم قلب را از خدا براش بخوام و درخواست کنم.

این کار را کردم و به جایی رسیدم که بعد پیش خودم گفتم که: ای کاش زنگ نزده بودم و این حس را برای خودم حبس کرده بودم. مثل خیلی موارد دیگه که تو وجود خودم حبسشون کردم و چیزی نگفتم و فقط رصد میکردم و بس.

“تا اینجا را داشته باشید و بگذارید تو یک قاب و بذاریدش کنار” از این جا به بعدش می خوام از قانونی از طبیعت بگم.

یک قانونی داریم در طبیعت که بهش میگیم قانون نقطه ها و خط ها که کلیت این قانون این را میگه که گاهی وقت ها ما با افرادی آشنا میشیم که این افراد تاثیراتی زیادی تو زندگی و تو وجود ما دارند و یه جورایی میشه بگی حتی مسیر آینده ما را متحول می کنند. شاید هم به جایی برسونند ما را که اصلا فکرش را نمی کردیم و به قول خودمون خوابش هم نمیدیدیم. و طبق شعر عطا نیشابوری که در بالا اوردم برای این “مخاطب خاص “ ما هم به همین صورت شد و حتی فکرش هم نمی کرد و شکر خدا همه چیز براش اوکی شد و به اینجا رسید.

حرف دل: تمامی چیزی که داری نتیجه زحمات خودش هست و لا غیر / جایگاهی که داره برازنده اش هست و در شانش هست چون واقعا زحمتش را کشید و بهش رسید.

 

ولی روی صحبت من اینجای قضیه است که طبق قانون نقطه ها و خط ها اگر بر گردیم به عقب و این قسمتی از زندگی این “مخاطب خاص ” که حتی تصمیم داشت به خاطر شرایط و موقعیتش خود کشی هم بکنه را از اول مرور کنیم و اگر کسی نبود که باهاش صحبت کنه و راه چاره ای داشته باشه آیا الان این شخص اصلا وجودی داشت یا نه ؟ چه برسه به اینکه الان این موفقیت را داشته باشه و این جایگاه را از ان خودش ببینه ؟

به این سمت قضیه تا حالا فکر کردید ؟ دقیقا این مبحث اموزشی امروز من هست که طبق قانون نقطه ها و خط ها ما باید شاکر و شکر گذار باشیم و حتی از اون نقطه اولی سپاسگذار باشیم چون اگر اون نقطه برای ما ایجاد نمی شد خط هایی هم به اون متصل نمی شد و بعدش هم نقطه های دیگه ایجاد نمیشد و به همین صورت ارتباطات گسترده ای ایجاد نمیشد و با ازدحام و تجمیع نقطه ها و خط ها دیگه موفقیتی برامون حاصل نمیشد.

راستش من ناراحت این قضیه نیستم که این ” مخاطب خاص “ با غرور کاذب خودش یه جورایی فخر فروخت به من نوعی و یک برخوردی کرد که در شان نبود. اصلا و ابدا ناراحت نیستم و تازه از این برخوردش خوشحال شدم چون بهتر شناختمش و باز برای محرض شد که آدمها بر اساس اتفاقات و و مواردی در زندگی رنگ و بو عوض می کنند و حتی خودشون را گم می کنند. من خوشحال شدم چون برای من این ثابت شده بود که این “مخاطب خاص” به جایگاهی رسیده که باعث و بانیش بنده حقیر بودم و صحبت هام واقعا براش موثر بوده و تاثیر به سزایی داشت.

سخن پایانی: خیلی مواقع برامون پیش میاد که از به جایی میرسیم و یا اینکه موفقیتی به دست میاریم و یه جورایی فکر می کنیم که خودمون به تنهایی این رتبه را کسب کردیم. این موارد تو مراحل مختلف زندگیمون پیش میاد و ایجاد میشه. تو دوران دبیرستان ، تو دانشگاه ، تو انتخاب رشته تحصیلیمون ،تو کسب و کار ، تو ازدواج ، تو زندگی مشترک ، تو پیشرفت و خیلی مواردی که در جایگاه های مختلف برامون سرنوشت ساز هست و اخرش میگیم دمم گرم که به فلان جایگاه رسیدم. ولی صحبت من این هست که برگردید به عقب و قانون نقطه ها و خط ها را تو ذهنتون مرور کنید و ببینید طبق این قانون مسبب و باعث و بانی این موفقیت شما کی بود و چه کسی استارتر بوده و شما با صحبت هاش منقلب شدید و تحت تاثیر قرار گرفتید و الان به این جا رسیدید؟

حتما حتما حتما برید از اون شخص تشکر لازم را بکنید و از خدا براش طلب خیر بکنید چون اگر این افراد نبودند مسیر زندگی ما و سرنوشت ما به کجا میرفت خدا می دونه.

توی یک جمله سعی کنیم که :

محصول شرایط خودمون نباشیم / محصول تصمیمات و تفکرات خودمون باشیم

العبد الاحقر مسلم عابدی مدیسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

سه × پنج =